خلاصه کتاب تحلیل های روانشناختی در هنر و ادبیات/ نوشته دکتر محمد صنعتی

فروید روانکاوی را یعنوان یک نهاد با مفهوم جدیدی از انسان و جهان اودر برابر انسان دکارتی بنیان گذارد.ولی پیش از او نیچه و چندی دیگر نیز راه را گشوده بودند.کار نیچه حجاب برداری از انسان به عنوان موجودی خود فریبنده بود.موجودی که مدام همنوعان خود را نیز فریب میدهد.بنابرای از آنجا که انسان هم به دیگران دروغ میگوید،هم به خودش،روانشناس نمیتواندمنظور واقعی مردم را بفهمد.زیرا ممکن است گفتار و کردار آنها لااقل بخشی تظاهر و فریب باشد.

برای نیچه،ناخودآگاه بخش اساسی هر فرد بود که در آن احساس ها و اندیشه ها سردرگم بودند.او با انتقاد از فلسفه در سنت غرب به فلسفه ای تازه دست یافت با زبانی تازه که معانی زبان بازانه ظاهری و مجاز را درو میکرد تا بتواند به معانی واقعی زیرین برسد.اما آنچه مهم است این است که هم فروید،هم نیچه و هم بسیاری دیگر همه میخواستند آغازگری نوآور بوده و نوآوری میراث نام و امضای آنها باشد.البته حسادت بین اندیشمندان هیچگاه کمتر از مردم عادی نبوده است.چه از نظر مالی و چه آنجا که مساله نام و شهرت مطرح است.

وا پس زنی واژه ای است  که فروید نخستین بار به کار برد.او با این پدیده رو به رو شد که برخی از بیماران او خاطراتی را به یاد نمی آورند،هرچند که اگر به بخاطرشان می آمد.او در مقاله دیگرش نوشت که نظریه واپس زنی شالوده ای است که بر آن تمامی ساختار روانکاوی برپا شده است.در ساخت شکنی نیز هدف جستجوی معانی پنهان در متن است.فروید سه مرحله برای وا پس زنی شرح میدهد.نخستین مرحله واپس زنی آغازین است که بر ضد غریزه نیست.مرحله دوم واپس زنی شایان است که در آن مشتقات ذهنی نماینده های غریزی وا پس زده سرنوشت واپس زنی آغازین را خواهند داشت.سومین مرحله بازگشت واپس زده است.فروید همیشه اصرار داست که پیزهای واپس زده شده نه تنها از نابودی می گریزند بلکه گرایشی به بازپدیدار شدن دارند.نیچه این بازداری را مکانیسمی میدانست که با آن وجدان اخلاقی و تمدن از طریق انکار ارضا نیازهای غریزی شکل میگیرد.

آگاهی در کنار خرد مهمترین شرط انسان بودن محسوب میشد.بدیهی است که در حضور آگاهی،خرد متناسب با آن بجود دارد یا بالعکس.پس بدون شک اندیشه مدرنیته بر پایه مفهوم انسانی"بخرد،آگاه و با اراده"بود.بنابرابن تجربه مداری ، ابات مداری و پدیده شناسی نیز بر همین سه باور استوار بود.رفتارمداران نه به آگاهی می پرداختند و نه البته به ناخودآگاه که نمی توانست مورد پذیرش آنها باشد ولی به ناچار با آمدن نظریه یادگیری اجتماعی باندورا،ناگزیر باید به پدیده های ذهن توجه پیدا میکردند.این یکی از اختلاف های عمده روانکاوی با نظریه شناختی بود که روانکاوی به احساس ها و عواطف نقش تعیین کننده میداد.روانکاوی بسیار زودتر از نظریه تکاملی مسیر خود را مستقل از بنیان گذاران آن تایید کرد.

 

*تحلیل روانشتاختی برخی نویسندگان و آثار آنها

نوول روانشتاختی در ایران نه چندان قدیمی و نه چندان گسترده است.شاید به این سبب که متون روانکاوی معتبر بندرت به زبان فارسی برگردانده شده اند !تنها تعدادی از متون آسان و نسبتا عامه پسند با ترجمه بد و گاه متوسط در سالهای اخیر منتشر شده است.چنین ترجمه هایی اگر تاثیری هم بر ادبیات فارسی گذاشته باشند بسیار محدود است.شاید هدایت اولین نویسنده ای باشد که بتوان گفت در این حوزه کار کرده است.مانند بوف کور و سه قطره خون.در تحلیل سه قطره خون اولین قدم این است که ببینیم مسئله اصلی  در این داستان کوتاه چیست و وقتی که تمام وجودش را بر روی کاغذ می آورد،بین خط های درهم و بر هم تنها چیزی که خوانده می شود این است : "سه قطره خون"

مانند جملات آغاز یک سنفونی که باید در ادامه آن را گسترده و پرداخته کرد، هدایت این خبر را باز میگشاید و به موزونی هماهنگی یک سنفونی آن را ساخته و پرداخته می کند.

داستانهای کوتاه صادق چوبک وصف رابطه های برزخی در دوزخ گندآلود و هراس آور و تحمل ناپذیر زیستگاهی است که گریز و رهایی از آن جز در آرزو نمی گنجد.همه آرزوی رهایی در سر دارند اما به اجبار عادت و ترس بر جای خود میخکوب شده اند.ترس و بدبینی و بی اعتمادی چنان در خویشتن آنها خانه کرده است که از سایه خود نیز می هراسند و فراتر از ابتدایی ترین نیازهای خود نمی روند، زیرا هیچ گاه این نیازها به درستی تامین نبوده اند.چوبک ر داستانهایش وابستگی را به صورتهای مختلفی نشان میدهد.نه تنها وابستگی به آدمها،حیوانات،اشیا،بلکه وابستگی به تریاک را گاه چنان به دقت تصویر میکند که گویی این آدمها نوزادان شیرخواره اند.به همان گونه ناتوان و وابسته که به تاخیر انداختن ارضای نیاز برایشان جانکاه و زجرآور است.

مهدی اخوان ثالث با اینکه بیشتر به عنوان یک شاعر اجتماعی-سیاسی شناخته شده است ، و احتمالا" نوسانهای اجتماعی – سیاسی ایران بر زندگی و آثار او ، اثر قابل ملاحظه ای داشته است . بنابراین از طریق همین یعد سیاسی-اجتماعی است که می توان آسانتر با شعر او رابطه برقرار کرد. اما "م.امیدی" هست که ر زیر این فراز و نشیب های سیاسی جریان دارد و گویی این تغییرات محیطی نمی توانند بر این اخوان ثالث پنهان رخنه کنند.هر ساز سیاسی – اجتماعی نواخته شود، او نغمه خود را می خواند و در واقع خود را تکرار میکند.اخوان ثالث را نمی توان به خوبی درک کرد مگر با درک این کشمکشهای درونی و شاید ناخودآگاهش ، که یکی از پایه ای ترین آنها همین کشمکش مرگ و زندگی است.

وجد یک شاعر بیشتر وجود شعری اوست.مهمترین بخش از هویت او که بدون آن قاعدتا" زندگیش معنی و مفهومی نخواهد داشت.به عبارت دیگر زندگی او، شعر اوست !اخوان ثالث به عنوان یک هنرمند،اصیل و حرفه ای بود،با شعرش که هنرش بود،زندگی می کرد و با آن عشق می ورزید.اما گاه حرف های متناقض او این نکته بدیهی را نقض می کرد.شعر برای او وسیله ای برای گسترش زندگی بود.شاید هم شعر برا او جوهر زندگی بود،خلوص ناب هستی که شاعر می تواند زندگی خود را با آن سرشار کند،بخصوص آنگاه که آفات میرنده بودن او را تهدید میکنند.اما این اشتیاق،خواستنی بیرون از اختیار است.گهگاه جولان می دهد و خود می نماید اما به اراده شاعر نیست که چه زمان و در چه مکان بسراید.انگار اراده کوری تعیین کننده است یا انگیزه ای از ژرفای ناخودآگاه  یا جایی دیگر در ذهن که او را به هستی در اوج می برد.او لحظات زنده یا هستن در اوج را می شناسد چون تجربه کرده است ولی نمی تواند توصیف کند.اما لحظات مرده ی عمر برای او ناشناخته و غریبه است.

 

نمایش چهار فیلم ساخته سهراب شهید ثالث در سینما تئاتر ملی لندن بهانه ای برای نوشتن این تحلیل است.تحلیل چهار فیلم و از خلال آنها نگاهی به خالق آنها و اینکه چگونه کار یک هنرمند در کنار رشد هنری به رشدی محتوایی و عاطفی میرسد که ممکن است بازتاب ذهن سینماگر باشد.نه تنها آن بخش از ذهن او که در کار خلاقیت است، بلکه آن بخش که با آن زندگی میکند.اینکه چگونه سینماگری که با ساختن فیلمهای کوتاه مستند یا داستانی تولد یافته بود کودکی را پشت سر کی گذارد،رشد میکند و بالغ میشود.برای مثال این بی عاطفه بودن جهانی که سهراب شهید ثالث تصویر کیگند تکان دهنده است.ولی قابل پذیرش تر میشود اگر زمینه و ابزارهای بیان آن برای این منظور مناسب تر انتخاب میشد.مثلا" زندگی در جهانی ماشینی که زندگی انسان از قبل بر اساس یک طرح و برنامه کامپیوتری تنظیم شده است.ولی یک محیط روستایی ابتدایی که آدمها هنوز از نظر عاطفی سخت به هم چسبیده اند، چنان حالتی را نمیتواند منتقل کند.اگر هم منتقل کند آن وقت از رئالیسمی که فیلم ساز مدعی آن است پا فراتر گذاشته است.انگار آدمها و روابط موجود در یک دنیای ماشینی را به سرزمینی با طبیعت ابتدایی انتقال داده باشند.شاید این بازتاب دوگانگی فیلمساز است.وگرنه مرگ آدمی در یک روستا ، همه اهل روستا را تکان می دهد.اگر همه را متاثر نکند لااقل برای نزدیکان فرد از دست رفته دردناک است.

فیلمساز در مصاحبه ای عنوان کرده است که من نمی خواهم تماشاگر را با تکنیک،نمای شگفت آور،و غیره گیج کنم.من می خواهم صحنه های فوق العاده ساده ای داشته باشم که در آن آنچه اتفاق می افتد به حساب می آید ، تا مردمی که در مورد سینما هیچ نمی دانند بتوانند صحنه های طولانی مرا در آرامش تماشا کنند.

 

درد مرگ و مزه زندگی

به هر تقدیر فیلم "طعم گیلاس " عباس کیارستمی قطعا دلنشین ترین فیلم اوست.نه به خاطر اینکه برنده جایزه های متعدد شده است و بالاتر از همه فتح "فستیوال کن " ، بلکه به خاطر اندیشه ای که با زیبایی آرامش بخش مطبوعی به تصویر کشیده می شود.زبان حال فیلمسازی در فصل چهارم زندگیش ، که زندگی را دوست دارد : فکر مرگ یا خودکشب برای آن است که بار دیگر توجهش به طعم توت ، یا گیلاس یا زندگی شیرینی که داشته است جلب شود.کارهایش را کرده است به قول خود او در فستیوال ونیز تمامی جایزه های را که میخواسته گرفته است.در جهان پذیرفته شده است.ظاهرا" هیچ نقطه نا مطبوعی در زندگیش ندارد.اما در ضمن شاید احساس می کند که دیگر کاری هم ندارد که ناتمام مانده باشد ؛ نکند فکر کند که حالا که دیگر کاری در این دنیا ندارم پس چرا مانده ام؟!نکند فکر مرگ و خودکشی به سرش بزند.

 

نگاهی گذرا به دو فیلم فیتز کرالدو و معمای گاسپار هاوزر

 

فیتز کرالدو دون کیشوت نیست که در رویا ، با واقعیت بجنگد ، فیتز کرالدو دون کیشوتی است که با رویایش از واقعیت می گریزد.

مردی سفید ، در لباسی سفید ، بر کشتی سفید رویا می نشیند تا در ژرفای تاریک دور ، کاخ رویایی خویش را برپا سازد و در آن به هیئت رویاها ، سلطنت رویایی خود را جاودانه سازد.
فیتز کرالدو ، ایرلندی آس و پاس ، که در هفت آسمان هم یک ستاره ندارد ، در اوج تمدن و در بحبوحه واقیت علمی و خرد پذیر ، آهنگ آن دارد تا در اعماق جنگلهای آمازون برای آواز ، قصری درخور بسازد.او مجنون اپراست ، شیدا و فریفته است.فیتز کرالدو همان انسان ناخشنود و بی امان سراسر تاریخ است که می خواهد ناممکن را ممکن سازد .می خواهد آنچه را آرزو دارد ، در دنیای خود بیافریند ، حتی اگر آن آرزو ابلهانه و بیهوده بنماید و حتی اگر آن دنیا ، دور از واقعیت شناخته شده و ملموس باشد.زیرا باور دارد که تنها بر آفریده خویش است که می توان فرمانروای مطلق بود.

آنگاه که در انتها از سفر به اعماق اسرار و دنیای ناممکن خویش پیروز بیرون می آید ، بر عرشه کشتی مانند سرداری فاتح می ایستد ، به سیگار برگش پک می زند و به هنرپیشگان اپرا و مردمی که برای پیروزیش هلهله می کنند ، آن چنان می نگرد که گویا خدایی است از کار آفرینش دنیای دلخاهش فارغ شده ، که به دنبای آفریده اش نگاه می کند و به خود آفریننده اش می گوید : منم آن سردار فاتح ، منم آن معجزه گر !

در دنیای فیتز کرالدو اپرا نهایت زیبایی است . اپرا خود زیبایی است و این خدای زیبایی آفرینند ی آواز است که وی را برگزیده است.از این رو نه تنها همیشه در فکر این خداست ، بلکه هکه جای صدای او را با خود می برد.هر جا که سر می خورد ، هر جا که در می ماند ، هر جا که مشکلی دارد ، فونوگرافش را به کار می اندازد و به صدای اپرا پناه می برد.

فیتز کرالدو دنیای معاصر را ، لااقل در شکل تمدن اروپاییش و با تاکید بر خرد پذیری اش ، دوست ندارد ، آن را زشت می بیند ، آن را جایگاهی برای زیبایی نمی یابد و بنابراین میرود که زیبایی را در جایی دور از زشتی نگهداری کند.او در دنیای نمدن امروز می خواهد علیه این زشتی ها قد علم کند ، ولی متاسفانه سرنا را از سر گشادش می زند . نه میتواند دل از این جامعه بر کند و نه زیستن در آن را تاب آورد.مستاصل و فرومانده به دنیای بیکران رویا پناه برد . رویا زده به دنبال دنیای از دست رفته می گردد  و می خاهد به دامان گرم طبیعت باز گردد . به طبیعت مادر ، به زهدان جنگل .

هنرمندی با چنین جهان بینی نمی داند که مشکل امروزی جهان انسانی ، تنها در قهر و آشتی او با طبیعت نیست ، که بشر دیر گاهی است بند ناف را بریده است و رابطه او با طبیعت نه در سیر وابستگی که در مسیر تسلط است و از این راه توانسته است بر بسیاری از مشکلات پیشین خود فایق آید . مشکل انسان و پیچیدگی زندگی اجتماعی امروز به دستاوردها و افزارهایی نیست که بر این تسلط ساخته است که با به دور ریختن آن ها و بازگشت به زندگی ساده اولیه مشکل حل شود . مشکل انسان در روابط است . اما هنرمند رومانتیک افزون طلب فردمدار از کجا بتواند چنین مشکلی را در یابد .

فیتز کرالدو به طور کلی دنیای پیرامون خود را بیگانه می یابد . اعتراضش به چنین دنیایی اعتراضی است رومانتیک  ، یعنی فرار و انزوا . در این جا فرار به دامان طبیعت رویایی است . زیبایی را باید به خانه حقیقی زیبایی برد ، در دور دست ترین نقطه جنگل و در کنار رود ، جایی که هنوز دست انسان متمدن آن را دگرگون نساخته است . اما وقتی با چنین دنیای رو به رو می شود  ، خود به وحشت می افتد .

 

مرگ آشکار مرگ پنهان ( نقاشی های منوچهر معتبر )

 

گویا نمی تواند ! مرگ ، و هراس از آن ، در کانون هنر فراگرد خلاقیتی است . چه زندگی را بیافریند ، چه مرگ را ، چه کار خلاقه اش جلوه ای از شادی باشد  ، چه اندوه ، چه عروسی ، چه عزا ، چه روشنی ، چه تاریکی ، هنرمند آن گاه که می آفریند ، می میرد تا بار دیگر زنده شود و زنده بماند.می آفریند که همیشه باشد.پس مرگ و هراس از نبودن ، فراران خلاقیت است و این هراس ، دلهره ی هستی مدارانه هر خلاقی است به هنگام آفرینش . گاه آشکار ، رو در رو ، بی پروا و گاه پنهان و از پشت حجاب رمز و راز .

برای منوچهر معتبر هم موضوع مرگ لااقل در کارهایی که من از او دیده ام همیشه مرکزیت داشته است و هر آن چه ممکن است معنای مرگ داشته باشد و یا تهدید به مرگ کند .

و او . . . خود هنرمند ، ایستاده یا نشسته بر صندلی در خاموشی خلوتش نگاه می کند . گاه از پنجره به بیرون نگاه می کند ، به بیرون از خودش ، به واقعیت که مستقل از او در بیرون جریان دارد و برای او تهدید کننده و ترس آور است . اما در چهره اش که بارها و بارها به تصویر کشیده است نه ترسی هست ، نه وحشی ، نه اندوهی و نه خشمی . بیش تر به نگاه مستاصل اسیری می ماند  در اردوگاه های جنگ که سالها بی هیچ راه گریزی درمانده و خاموش نگاه می کند ، گویی مرگ خود را نظاره می کند یا مراسم تشییع خود را. و آن شهید خود اوست که عکسی به دیوار دارد .

 

 

سوگواره ی انتظار ( شاهکار نثر ساموئل بکت )

 

ساموئل بکت پس از سال ها خاموشی ، آخرین قطعه نثر خود را تنها در دویست نسخه منتشر می کند .

زمانی که به نظر می رسید بکت دیگر حرفی برای گفتن ندارد ، زبان تازه ای برای توصیف خود تخیل و ذهنیت ابداع می کند که در آن ، واژه ها و تصاویر در شکل نوینی از نثر-شعر در آمیخته می شوند. اما تابلوی واژه ها به مانند یک تابلوی نقاشی ساکن نیست ، تحرک دار ! مانند یک بازی است و در اینجا بکت توانایی خود را در نماشنامه نویسی به کار می گیرد . واژه ها را چنان به نقش در می آورد که گویی نمایشی است بر صحنه .

کارهای بکت همان قدر تحت تاثیر موسیقی است کهتحت تاثیر نویسندگان پیشین است.خواندن آثار او تنها با عنایت به موسیقی واژه ها و ضرب آهنگ عبارات  ، به خصوص در نثر های دوره ی سوم ، قابل درک است . البته به جز موسیقی کلام ، تصویر سازی و جوهر شعری را نیز با خود دارند . علاوه بر این ، بکت ساخت دستوری زبان را به هم می ریزد ، نقطه گذاری معمول را رعایت نمی کند .  

قدرت نویسندگی بکت ، مستقیم بودن دید و درک سوگواره انسانی اش و ارزش واقعی که توسط آن ، شخصیت های نوشته هایش و از آن جا خواننده آثارش توانایی آن را می یابند که با این سوگواره رویا رو شوند ، پدیده ای خارق العاده است . اما با این همه دفاعیات ، دنیای بت تاریک است . امیدی هم اگر در آن هست ، امید ضد امید است . اگرهم قصد دارد همه زندگی را منعکس سازد ، آنچه را از آن بر می گزیند و می گوید ، همه زندگی نیست .

/ 0 نظر / 179 بازدید